حمام مبین
عاشق حمام واب بازی بودی...موقعه بیرون امدن همراه باگریه... ...
نویسنده :
متین
0:48
نمایشگاه کتاب 93
همگی رفته بودیم نمایشگاه کتاب کلی کتاب واسباب بازی براتخریدیم...اونجاهرکی میدیدت میگفت براش اسفنددودکنی هرکی یه چیزی بهت میداد...قربونت برم..بااون چشمای جذابت...یه کلاهی بهت دادن خیلی بهت میومد...اجی متین توخونه همش باهات شاه بازی میکردوتوهم ازخنده ریسه میرفتی...عزیزم... اینجانقش پادشاه راداشتی..وقتی بااجی متین بازی میکردی عاشق این اسباب بازیهای صداداربودی ...همش دنبالشون سینه خیز کل خونه رودورمیزدی.... اینجاهم درحال افتادن بودی..البته محکم سرت خورد به دیواروحسابی جیغ وداد به راه انداختی...پسرگلم... اخرش باکلی بازی وسرگرمی ازگریه ایستادی ...
نویسنده :
متین
0:44
مسافرت شمال..ساری
چندروزی رفته بودیم شمال خیلی خوش گذشت باخاله سرور...رفتیم ویلای باباجون بعدشم رفتیم کناردریا...خیلی خوب بودتوهم پسر خوبی هستی اصلا اذیت نکردی خیلیم خوش مسافرتی درست مثل اجی متین.....ماشالا بهت اینجاتوراهه برف سنگینی امده بود............. ...
نویسنده :
متین
0:29
بدون عنوان
چندروزی بودهمشدستات تودهنت بودوبیقراربودی البته هنوزازدندون دراوردن بری نبود...اینا عوارضش بودتادندونای نازت بیان بیرون شباهم خوب نمیخوابیدی...همش غلط میزدی وتوخواب جیغ..ولی بازم خبری ازدندون نبود.. کوچولوی نازم گذاشته بودم..پیش باباش هردوشون خواب بودن منم کلی کارداشتم وقتی امدم باباش خواب ومبین بیداروساکت داشت نگاه میکرد........................ اولین باری که مبین فرنی....حریره...ونون..خورده...اجی متین ازت عکس گرفته قربون نازکردنات برم پسرگلم بااون لپای قشنگت ...
نویسنده :
متین
0:20
مبین هفت ماهگی
مبین عزیزم هفت ماهه شده بودی وخیلی شیرین ودوست داشتنی ترازقبل...کلی کارای جدیدمیکردی...ویه کمی هم مستقل شده بودی...یه کارجیدم یادگرفته بودی چهاردست وپامیموندی وجیغای بلندمیزدیووصدات توکل ساختمان پخش میشد...همسایه طبقه بالاچندروزپیش که دیدت گفت این همون...جزقل بچس...که این جوری داد میزنه وتوهم کلی بهش خندیدی اینجااجی متین کلی بالش چیده بود دورت تادست به کتاباش نزنی ...
نویسنده :
متین
0:06
بدون عنوان
لحظهای بیادموندنی مبین عزیزم عزیزم ببخشیدکه وقت نمیکنم وبلاگتو اپ کنم..چون سرم خیلی شلوغه ...اجی متین امتحان داره حسابی درگیراونم..وکمترپای کامپیوترمیشینم...یعنی اصلا نمیشینم ...چون درساش سختن وسنگین ولی هرچی تونستم همش عکساتوگذاشتم تایادم نره...پسرگلم... ...
نویسنده :
متین
23:56
شیطونی مبین باکاموا
هروقت متین میخوادبرامدرسش بافتنی کن مبین عزیزم نمی زاشتش وکلی گریه میکردچون اونا رنگی بودن باهشون ذوق میکردوکلی بازی میکرد منم حین بازی کردن چندتاعکس ازش گرفتم..که متینواذیت میکنه.. ...
نویسنده :
متین
13:25
شرین کاری مبین
اینجا بعدتزمریضی مبینه البته خوب خوب نشده متین کلی لباس اورده بود تاازش عکس بگیره اونم خیلی ذوق میکردقربونش برم عاشق اینه که ازش عکس بگیریم ...
نویسنده :
متین
13:20










